تولد
دختر نازنينم
روز تولد تو بهترين روز زندگي ما و صداي اولين گريه تو مثل نفس كشيدن شيرين بود.كوچولوي قشنگم تو بهترين هديه بودي و با بهترين خاطره همراه شدي.
قصه تولد تو از پانزده بهمن شروع شد ماجرا اين جوري بود كه درست چهار روز قبل دكتر به مامان گفته بود كه تو 25 روز بعد يعني 2 اسفند به دنيا مياي اما از روز 15 بهمن تو يه انسان كاملي كه اگر به دنيا بياي مشكلي نداري و اونروز صبح مامان داشت به بابا مي گفت كه تو حالا ديگه مي توني به دنيا بياي و هر دوتايي كلي قربون صدقت رفتيم چند دقيقه بعد مامان اكرم زنگ زد من همين حرف رو به اونم زدم اما حدود يك ساعت بعد عمه جون زنگ زد كه شام مي آيد خونه ما،من و بابايي مشغول محيا كردن خونه و خودمون براي مهموني شديم كه حدود ساعت 2 بعد از ظهر مامان حس كرد تو داري به دنيا ميآي اول از همه به بابايي گفت و بعد به مامان اكرم زنگ ضد تا خودشو برسونه و بعد هم به مهمونا گفت كه يه شب ديگه بياين چون امروز داره يه مهمون عزيز برامون مي رسه خلاصه ما با مامان نرگس رفتيم بيمارستان و اونا گفتن كه هنوز وقت هست بعد رفتيم خونه و تا پنج صبح منتظر شديم البته عزيز دلم مامان اكرم با دايي احمد تازه ساعت 3 صبح بعد از اينكه راه 4 ساعتي رو تو 13 ساعت اومدن رسيدن به ما خلاصه عزيز دلبندم مامان ساعت 5 بيمارستان بود و تو ساعت 9:20 دقيقه صبح شنبه 16 بهمن به دنيا اومدي و با اين عجله كه داشتي آدماي زيادي از اون روز خاطره دارن
مثل دايي احمد و مامان اكرم و ترافيك 13 ساعتي
مامان نرگس و ديدن بازار ميوه
عمه ذلفا و بهم خوردن مهموني كه دوست داشت بياد اما نمي تونست
عمه حديقه و بهم خوردن مهموني كه برنامه ريزي كرده بود
مامان و بابا و انتظار تولد تو كه كمتر از 5 ساعت طول كشيد.
دوست داريم
ماماني و بابايي


تولد
